پرنیا جونپرنیا جون، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 15 روز سن داره
نیمانیما، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

♡♡پرنیا ملکه ی شهر عشق♡♡

سه ماهگی قند عسلم...

فرشته ی کوچولوی من ماهگرد زمینی شدنت مبارک پرنیای من ماه از اومدنت بین ما و قشنگ کردن زندگیمون می گذره حالا دیگه اصلا نمی تونم زندگی رو بدون تو تصور کنم این ماه کلی آغون آغون می گفتی و می خندیدی حسابی حواست جمع و همه جا رو زیر نظر داری.   واینم پرنیا و دستاش مامانی چقدر عکس می گیری ...حالا که اینطوری شد منم چشمام رو می گیرم بابایی بیا یه چی توی گوشت بگم حالشو ببری فقط مامانی نفهمه مامان من تشک بازی رو دوست ندا...
8 شهريور 1391

چهار ماهگی دنیای من...

      پرنیا کوچولوی ناز ما ماهه شد و خدا تو را به ما داد... تو که نهایت آرامشی            تو که کوچکی             اما همه ی دنیای مایی وامروز چهار ماه است که با ما هستی وبا نگاههای عمیقت ما را شیفته ی خود کردی، مانند دانه های برف سفیدی مانند غنچه گل لطیف عزیزکم دلم برا لحظه هایی که تو شکمم بودی تنگ شده یه وقتا دلم برات ضعف می ره میام سراغت و محکم می بوسمت حتی وقتی که خوابی الان هم دوست داری باهات بازی کنم و نمی ذاری برات ...
8 شهريور 1391

تا حالا دقت کردین...

تا حالا دقت کردین وقتی توی یه جمعی یکی میگه اون تلویزیون رو کمش کن،یکی دیگه از اون ور می گه اصن خاموشش کن... . . . تاحالا دقت کردین وقتی واسه دل خودت موهاتو درست می کنی چقدر خوشگل می شه ولی وقتی می خوای بری مهمونی یا عروسی بعد از 3ساعت کلنجار رفتن شبیه خربزه می شی... . . . تا حالا دقت کردین یکی از سرگرمی های خاص مردم ایران اینه که:وقتی از مطب دکتر میان بیرون،حساب کنن ببینن این دکتره روزی چقد درآمد داره... . . . تاحلا دقت کردین روزای هفته ایجوری می گذره: ش—————نب——————ه ی———ک...
7 شهريور 1391

کوه صفه...

امروجمعه 1391.5.27هستش پس فردا عید فطره امشب با مامان جونی و آقاجون و دایی ها و زن دای جونا رفتیم برا افطار کوه صفه خیلی خوش گذشت یه جشن کوچولو هم اونجا برگزار می شد که دایی احسان ودایی اکبر جایزه گرفتند قربونت برم مامانی چرا هر موقع جایی می ریم اصلا نمی خندی و حرف نمی زنی و هر موقع میایم خونه اینقدر ذوق می کنی عجبا برعکس عمل می کنی همه دوست دارن برند بیرون تو دوست داری خونه باشی حالا کاشکی بزرگ که می شی خوب بشی آخه من اصلا دوست ندارم این رفتارت رو اما خداییش هر موقع اونجا می ذاشتیمت رو زمین ذوق می کردی نمی دونم شاید هم دوست داری برا خودت آزاد باشی و کسی بغلت نکنه .چند تا عکسم با بابایی و دایی حبیب گرفتیم. ...
5 شهريور 1391

نی نی کلبه ی عشق

نمی دونم این حرفارو دخترم می خونه یا نه اما من به این امید می نویسم که یه روزی دختر گلم این نوشته ها رو بخونه.  خانم خانما نمی دونم چه جوری شروع کنم یا از کی و کجا بگم از روزی که جواب آزمایش رو دیدم وفهمیدم که تو در وجود مامانی هستی از اون شبی بگم که با هول واضطراب ساعت5 صبح خودمون رو به بیمارستان رسوندیم وفردا صبحش یزدان بزرگ تو رو بهمون هدیه داد وشما شدی نی نی کلبه ی عشق ما واز اون روز بود که تازه فهمیدیم پدر و مادر شدن یعنی چه....                                               ...
2 شهريور 1391

پرنیا و قووووووو...

  امروز شنبه ١٣٩١.٤.١٠است همه خونه ی مادر شهناز جمع هستند ومن تصمیم گرفتم که پ پ رم رو بذارم داخل سبد قو و چند تا عکس ازش بگیرم. وای عسیسم دریغ از یه لبخند که بزنی مامانی فدات بشه بالاخره بعداز کلی حرف زدن رضا و مهران وحسین باهات شروع کردی بخندی کیف کردی مادر شهناز هم برات کلی اسفند دود کرد  آخ که چه ناز شده بودی وسط این پرها آدم می خواست درسته قورتت بده جوجوی مامان. حالا هم چندتا از عکسای نازت رو برات می ذارم  عکس پرنیا و پسر عموهاش مهران وحسین وپسر عمه هاش رضا و سینا ...
28 مرداد 1391

واکسن 6 ماهگی...

امروز قرار شد بریم بهداشت و واکسنت رو بزنیم چون عمو مجید قرار بود سه شنبه از مکه بیاد گفتم که دوروز زودتر واکسنت رو بزنم که تا سه شنبه بهتر بشی عسیسم ساعت 10 بود که با بابایی رفتیم دنبال مامان جونی و با هم رفتیم تو بهداشت از امروز قراره که دیگه بهت غذا بدم  اول رفتیم تو اتاقی که قد و وزنت رو بگیره خلاصه بعد از گرفتن قد و وزنت خانمه بهم گفت از امروز باید شروع کنم بهت فرنی بدم و یک هفته بعد حریره بادام و... بعد از اینکه حرفاش تموم شد رفتیم تا واکسنت رو بزنیم الهی فدات بشم اولش آقاهه یکم باهات حرف زد یکم براش خندیدی وقتی واکسنت رو زد آقاهه گفت همین یکم هم که برامون خندید دیگه نمی خنده یکم گریه کردی و چند دقیقه بعد آروم شدی ...
26 مرداد 1391